مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
701
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
به مكه آمدند و با قريش همپيمان شدند كه با پيامبر جنگ كنند . از جملهء ايشان بود : سلام بن ابى الحقيق النضرى ، حيى بن اخطب ، و كنانة بن ربيع . سپس به نزد قبيلهء غطفان آمدند و سركردهء غطفان عيينة بن حصن الفزارى بود . از ايشان خواستار شدند كه فرودآيند و ايشان قريش را نيز به همين امر فرا خواندند . پس دستهها گروه شدند و احابيش [ 1 ] گرد هم آمدند و به مدينه رفتند به قصد پيامبر ، چنان كه گويند ، در مورد خندق با سلمان مشورت كرد و خندق كنده شد . پيامبر خود كار مىكرد و ايشان را به كار وامىداشت و با سه هزار مرد بيرون آمد . تا پشت خود به سلع نهادند و خندق را ميان خود و احزاب فاصله قرار دادند . قريش با ده هزار تن ، به سركردگى ابو سفيان بن حرب و غطفان با پيروان و فرمانبرداران خود فرود آمدند . مدت بيست و نه شب پيامبر و مسلمانان را محاصره كردند و جنگى ميان ايشان نبود مگر تيرانداختن و يا افكندن ريگ و سنگريزه . اما سرانجام كار دشوار و سخت شد چنان كه گفته : « تا آنگاه كه از فراز شما آمدند » ( 33 : 9 ) ، يعنى اسدى و « از سوى پايين شما » ( همانجا ) يعنى ابو الاعور سلمى و غطفان . ابو سفيان ايشان را به جنگ واداشت « تا آنگاه كه چشمها خيره شد و جانها به گلوگاه رسيد » ( همانجا ) . و سواران به خندق درآمدند از جمله عمرو بن عبد ود و عكرمة بن ابى جهل و ضرار بن الخطاب بن مرداس . على با جمعى از مسلمين به سوى ايشان رفت و كنارهاى را كه از آنجا اسبان را ايشان بدانجا در آورده بودند گرفتند . على و عمر [ و ] با هم درآويختند و عمرو از سواران مشهور عرب بود . [ عمرو گفت ] : اى فرزند برادر ! خوش ندارم كه تو را بكشم . على گفت : من مىخواهم تو را بكشم ، پس عمرو گرم جنگ شد و خشمگين گرديد . از اسب خويش فرود آمد و آن را پى كرد . سپس روى به على آورد و آن دو به يك ديگر درآويختند . دو ضربت ميان ايشان ردّ و بدل شد . ضربت على بر او فرودآمد و او را كشت . ايشان به هزيمت گريختند از خندق و چنان كه روايت شده ، على در اين باره گفته است : از سستى انديشه به يارى / سنگ و بتى سنگى آمده بود / و من پروردگار محمد را از سر راستى يارى كردم / او را به گونهء تنوارهء خرما بنى بر زمين افكندم / در ميان شنها و تپهها و خود به كنارى آمدم / از جامههاى او چشم پوشيدم / اگر بر خاك افتاده بودم مرا از جامهام برهنه مىكرد . در آن روز تيرى به سعد بن معاذ افكنده شد و رگ اكحل او بريده شد . سعد گفت : خدايا اگر تو از جنگ چيزى را هنوز باقى گذاشتهاى و جنگ به پايان نرسيده است پس
--> [ 1 ] در باب احابيش به حاشيهء صفحهء 675 همين كتاب مراجعه شود .